تبليغاتX
بانو تویی ...
نمانده چیزی از من !

از من چه مانده باقی یک سایه ی خیالی

چهار خط سیاهیُ قلبی رو به تباهی

بدون شرح

بغض آلود

اشک های مرا ندیدی

در پس بغض گم بودند !

 

سرگردان

سرگردانمُ

بلا تکلیف .

 

پایان راه عشق تو چیست ؟!

رسواگر

لحظه یی نگاه تو

          کافی بود

          برای رسوائی دل ما !

چشمان سیاه

 

از تو گله ندارم

سیاهی چشمانت هم رنگ روزگار من بود !